زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به امید اینکه او خوشبخت باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
 
راضيه
تنها راهی که به شکست می انجامد ، تلاش نکردن است


دشوار ترین قدم همان قدم اول است


عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
 
مهدی
به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

*کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...

میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟

میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....

*به سلامتی مادر...


که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...

*ميگن واسه كسي بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگي تا الان صد بار تب كرد با

اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد. سلامتي همه ي اونايي كه واسه مادرشون

مردند.

*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......

وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند

*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

* به سلامتی بیل!

که كمرشو راست كرد تا خميدگي كمر بابام مشخص نباشه.

* به سلامتي كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمي كه قلم رو دلش ميذاره ،

درد منو تو خودش ميريزه.

* به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم

سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکه ي عشقمم نیستی.

* به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل

فانوس دریایی نمی چرخه...

* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون

میکنن...

* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست

ولی هنوزم شکستن بلد نیست...

*مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهي زغال . خشمش مثل قرمزي زغال.

سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالي.

*سلامتي اون قوي كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته.

* به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره

*من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من.

سلامتي شب كه حتي اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه.
 
مهدی
دلمان خوش است که مینویسم

و دیگــران می خـواننــد

و عــده ای می گـوینــد

آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند

و بعضــی مـی خنــدنـد

دلمــان خـوش اســت

به لــذت هــای کــوتـاه

به دروغ هــایی که از راســت

بـودن قشنــگ تـرند

به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند

یـا کســی عاشقمــان شــود

با شــاخه گلی دل می بنــدیـم

دلمــان خـوش می شــود

به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی

و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود

چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم

و چــه ســــاده می شـکــنیم

همــــه چیـــز را
 
مهدی
God could not be every and therefore he made mothers.
Happy Mother\'s Day!!
 
عابد
من که در پیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت ...
لااقل موقع رفتن بسپار ابر جای تو ببارد به سرم ،
ماه جای تو بتابد به شبم و سرانگشت بزند گاهگاهی به دلم ...
شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد ببرم !
 
عابد
کسی که می تواند انجام می دهد و کسی که نمی تواند به دیگران یاد می دهد . جرج برنارد شاو
 
___ lvlr ___
مانند پرنده باش….که روی شاخه مینشیند و احساس میکند که شاخه میلرزد ولی به اواز خود ادامه میدهد… چرا که مطمئن هست بال و پر دارد
 
عابد
تولدی دیگر




همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 
مهدی
پروردگارا
ناتوان بودم ياريم کردی / گمراه بودم هدايتم کردی / تنها بودم صدايم کردی / اسير بودم رهايم کردی / زشت بودم نگاهم کردی / دل شکسته بودم آرامم کردی / آلوده بودم پاکم کردی / محکوم بودم آزادم کردی / انگشت نما بودم انگشت شمارم کردی /غصه دار بودم شادم کردی / شاد بودم یاریم کردی /غافل بودم هشیارم کردی / تو را سپاس ميگويم که نجاتم دادی
 
مهدی

 ۱ ۲ ۳ ... ۹