| |
 |
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
مهربان آمدی ای عشق!به مهمانی من
پر شد از بوی خوشت،خلوت روحانی من
خوش برآورده سر از باغ تماشای وجود
سرو ناز تو به سرفصل زمستانی من
هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده!نخواند
حرف نا خوانده ی دل از خط پیشانی من
می کنم گریه،منِ سوخته تا خنده زند
گل روی تو در آئینه ی بارانی من
بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست
بنشین تا بنشیند دل توفانی من
آفتابی شدی و یکسره آبم کردی
شد حریر نگهت،جامه ی عریانی من
بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه ی دل
می زند شعله به جان،آتش پنهانی من
هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد
قصه ی زلف تو و شرح پریشانی من
| | | | | | | | | | | | | | | | صفای تو گلی پایدار است
گل مهر تو در دل وجان
گل بی خزان گل تا که من زنده ام ماندگار است
سلام دوست عزيز ( تولدت مبارک)
اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشی
دوستار شما بهار | | | | | | | | | | | | | | | | گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..... | | | | | | | | | | | | | | | | خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید:
"گر چه شب تاریك است
دل قوی دار سحر نزدیك است"
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند | | | | | | | | | | | | | | | | | زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند. | | | | | | | | | | | | | | | | زندگی
زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
دکتر شريعتی | | | | | | | | | | | | | | | | | لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن | | | | | | | | | | | | | | | | گوش کن ,جاده صدا میزند از دور قدمهای ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان
کفش به پا کن , و بیا | | | | | | | | | | | | | | | | چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهايی.
چقدر هم تنها !
خيال ميکنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
دچار يعنی
عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی بيکران باشد.
چه فکر نازک غمناکی ! | | | | | | | | | | | | | | | | سايه شدم، و صدا کردم:
کو مرز پريدن ها ، ديدن ها؟ کو اوج (نه من) ، دره ی (او) ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو . | | | | | | | | | | | | | | | |
|
|
|
|
|
|
|