| |
 |
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
| پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه ميكرد و ميگفت: سقف قفست كه شكسته چرا پرواز نميكني؟ | | | | | | | | | | | | | | | | وقتی دلگیری و تنها
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما میگریخت ،
چند روزیست که حالم دیدنیست ،
حال من از این و از آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل میزنم ،
گاه بر حافظ تفعل میزنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
| | | | | | | | | | | | | | | | | گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن... | | | | | | | | | | | | | | | |
|
|
|
|
|
|
|