باران

بهانه ای بــــــود...

کـــــه زیر چتـــــر من...

تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی

کاش...

نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت..

و

نه باران بند می آمـــــد

 
حسين
«عاشقی جرم قشنگی ست» اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
 
حسين
سلام سپهر جان
ممنون ازینکه به یادم بودی
منم خوبم خدا رو شکر
ای میگذره
نمی ام چون ایراکات دیگه برام جذابیتی نداره
خیلی کم میام
راستی گروه در چه حاله ؟ همه خوبن ؟
سلام برسون
تو فیس بوک گروه چه طور پیش میره ؟
خیلی خوشحال شدم
 
ساجده
همیشه هم ، زود دیر نمی شود
گاهی خیلی طول می کشد تا دیر شود
مثل حالا که برگشتی و دیر است
و نمی دانی برای اینکه برگشتنت دیر شود
چقدر......... نبودنت دیر گذشت
 
....
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت... پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
 
....
خدایا چه سان بخوانمت با اینکه من همان گنهکارم و چه سان امیدم را از تو ببرم با اینکه تو با همه مهربانی
خدایا من اگر از تو نخواهم که به من بدهی،پس کیست آنکس که از او بخواهم که به من بدهد
خدایا اگر تو را نخوانمت که دعایم مستجاب کنی،پس کیست آنکه بخوانمش که دعایم مستجاب کند
خدایا اگر به درگاه تو زاری نکنم که به من رحم کنی،پس کیست آنکس که به درگاهش زاری کنم که به من رحم کند
خدایا همچنان که شکافتی دریا را برای موسی (ع) و او را نجات دادی،
از تو می خواهم که بر محمد و آل او درود و رحمت فرستی و مرا از آنچه در آن گرفتارم رهایی بخشی و گشایش فوری به من عطا کنی نه گشایش مدت دار به فضل و رحمتت ای مهربان ترین مهربانان
آمین
 
فاطمه


وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن

به او باعث شادی و آرامشتان می شود


وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که

هستید، احساس امنیت می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،

ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در

کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل

دوری اش برایتان سخت و دشوار است.


وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین

منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.


وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون

او زیستن برایتان دشوار است


وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات

عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای

خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.


وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را

که متعلق به اوست، دوست دارید.


وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست

می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.


وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن

مجددش لحظه شماری می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از

خواسته های خود برای شادی او بگذرید.


وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او

بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر

جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.


وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه

برایش احترام خاصی قائل هستید.


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان

آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.


وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و

بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.


وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه

می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.


وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و

محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.


وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.


وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان

هم احساس بهاری بودن دارید.


به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟




 
فاطمه
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست..
 
فاطمه
تنها گرگ ها نیستند که لباس میش می پوشند
گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق می پوشند
و عاشق که شدی
کوچ می کنند...
 
فاطمه
می روم. از آمدنم چه حاصل٬ می روم تا دنيا با تمام نعره های جان خراشش دست از سر من باز کشد. تا که آن لاله ی وحشی بر سر بار نشيند و به آن عشق دو پهلوی فرومايه ی پست بنويسم که جهنم محفل آن روز من است.


 
نسيم

 ۱ ۲