تنها صدایت را میخواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد.

نگاهت را میخواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد.

وجودت را میخواهم تا گرمای آغوشم باشد.

خیالت را میخواهم تا خاطره ی لحظه های فراموشم باشد.

دستهایت را میخواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهایم باشد.

و تنها خنده هایت را میخواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد.

آری تنها تو را میخواهم



دلم برای شعرات خيلی تنگه دوست دارم.بهار
 
بهار
افـــ✿ــکار عاشـــ❤ــقانــــه ام را

جـــ✿ــمع کــــه مــــی کــــنم ،

دســــته گـــ✿ــلی مــــی شــــود

شــــبیه تـــــ❤ــو ،

بـــرای تــــ❤ـــو .....!
 
....یاشار....
مهربان آمدی ای عشق!به مهمانی من

پر شد از بوی خوشت،خلوت روحانی من

خوش برآورده سر از باغ تماشای وجود

سرو ناز تو به سرفصل زمستانی من

هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده!نخواند

حرف نا خوانده ی دل از خط پیشانی من

می کنم گریه،منِ سوخته تا خنده زند

گل روی تو در آئینه ی بارانی من

بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست

بنشین تا بنشیند دل توفانی من

آفتابی شدی و یکسره آبم کردی

شد حریر نگهت،جامه ی عریانی من

بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه ی دل

می زند شعله به جان،آتش پنهانی من

هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد

قصه ی زلف تو و شرح پریشانی من
 
بهار
سلام ثنا جون خوبی
ديگه جواب منو نمی دی
دلم برات خيلی تنگ شده
منتظرم
بهار
 
بهار
سلام عزيزکم
خوبی ثنا جون
خبری ازت نيست دوباره
منتظرم
بهار
 
بهار
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

برپوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسار

پرنده مردنی است

"فروغ فرخزاد"

 
بهناز
برای رهائی از گذشته با خود بخوان :
من بازتابی از خاطراتم هستم.
من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.
من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است!
من میخواهم که دویاره متولد شوم ..
اینبار جوری دیگر...

 
بهناز
حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین ! ...


برخی از حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین که اخیرا توسط مجله تایم به عنوان مرد قرن مفتخر شده بود

یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست ، بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آنرا شنیده است. برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند و انشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست.

پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود. راننده انشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است. من شرط می بندم راننده من ، (اشاره به انشتین) که در انتهای سالن وجود دارد ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد."

============ ========= ========= ========= =========

همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند. انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مر نمی شناسد."

============ ========= ========= ========= =========

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت یک به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

============ ========= ========= ========= =========

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت. انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست. راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند. آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

============ ========= ========= ========= =========

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم.
 
نيما
عید ما آن روزی است که محصول یک سال دهقانی غذای یک شب اربابی نباشد.

دکتر علی شریعتی
 
بهناز
سلام گلم
دلم برات خيلی تنگ شده
ما دوستای قديمی هستيم
بهار
 
بهار

 ۱ ۲ ۳ ۴