| |
 |
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
| هرگاه خداوند تو را به لب پرتگاه برد به او اعتماد کن : زيرا يا تو را از پشت ميگيرد يا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت | | | | | | | | | | | | | | | | دلبسته به سکه های قلک بودیم /
دنبال بهانه های کوچک بودیم /
رویای بزرگتر شدن خوب نبود /
ای کاش تمام عمر کودک بودیم ...
| | | | | | | | | | | | | | | | عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است
بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است
توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:
دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است
نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند
درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است | | | | | | | | | | | | | | | | | برای درک آغوشم شروع کن، یک قدم با تو، تمام گام های باقی مانده اش با من... | | | | | | | | | | | | | | | | عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم
توی چشمای قشنگت باز همه دنیامو دیدم
شیشه تنهاییمو من واسه عشق تو شکستم
قصه از اینجا شروع شد که دلم رو به تو بستم
بیش از این فکر می کردم با تو خوکرده نفس هام
تو رو می خوام قد دنیا تکیه کن به قلب تنهام
تو همونی که یه عمری گشتم و پیت دویدم
تا غروب رفتم و این بار به طلوع رسیدم
دستتو گذاشتی آخر تو این دستای سردم
حالا وقتشه بدونی که چقدر عاشقت هستم!!
| | | | | | | | | | | | | | | | اين روزها..
روزهاي...
نمي دانم اسمش را چه گزارم....
اما روزهاي پر بارانيست...
هم هواي اينجا ابريست....هم هواي دلم...
بي اختيار مي بارم...بي دليل...بي هوا...
اگر به باران رسيده بودم...
اگر از باران گذشته بودم....
حيف كه باران راهم را بست...
سيل تمامي اميدم را با خود برد...
مثل باد كه يادم را برد...
مثل آفتاب كه مرا سوزاند...
انگار...
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند....
| | | | | | | | | | | | | | | | روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد | | | | | | | | | | | | | | | | قسمت من از چشمان تو امشب
تنها نيم نگاهی ست ،
به کوتاهی و شيرينی يک خواب
که جز به محکوميت بيداری
راه به جايی ندارد !
| | | | | | | | | | | | | | | | جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد | | | | | | | | | | | | | | | | ما گشته ایم ، نیست ، جستجو مکن
آن روزها گذشت ، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
مارا در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
| | | | | | | | | | | | | | | |
|
|
|
|
|
|
|