| |
 |
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
من آرام بودم و انتها را می دیدم
بی خبر از نگاه تو
که راه برگشت را می یافت
در نهایت چشمان من
ماندن بود
تو غافل از نگاهم بودی
لحظه ها با من می ترسید
ازیافتن راه تو
کاش می دانستی
کاش می خواستی
دگر امروز اصراری ندارم
هر وقت می خواهی برو
اما هر وقت آمدی
یادت باشد
من در کنارجاده تنهایی
در نهایت بی تابی
منتظرت هستم
| | | | | | | | | | | | | | | | سلام دوست عزيز
نمی دونم با جه کلامی يا چه عبارتی بيان کنم
چون خودم هم چنين داغی رو کشيدم
هم دردی منو بپذير
دوستارت بهار | | | | | | | | | | | | | | | | برو
خیالت جمع
نمیگذارم هیچ کلاغی به خاطراتمان دست درازی کند
من هنوز هم مترسک مزرعه با تو بودنم
| | | | | | | | | | | | | | | | مهربان آمدی ای عشق!به مهمانی من
پر شد از بوی خوشت،خلوت روحانی من
خوش برآورده سر از باغ تماشای وجود
سرو ناز تو به سرفصل زمستانی من
هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده!نخواند
حرف نا خوانده ی دل از خط پیشانی من
می کنم گریه،منِ سوخته تا خنده زند
گل روی تو در آئینه ی بارانی من
بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست
بنشین تا بنشیند دل توفانی من
آفتابی شدی و یکسره آبم کردی
شد حریر نگهت،جامه ی عریانی من
بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه ی دل
می زند شعله به جان،آتش پنهانی من
هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد
قصه ی زلف تو و شرح پریشانی من
| | | | | | | | | | | | | | | | اسمان را که می نگرم عطر خیالت مجالم نمی دهد
دوباره از نو بازمی گردم به سر سطر
آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است
آنجا که نام من آغاز میشود...
آن لحظه که عشق می روید
و من در هوایش نفس می کشم
فانوس ستاره ها را خاموش می کنم
و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان می کنم
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد
چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست می بندم
تصنیف عشق را برایت زمزمه می کنم
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که
عاشقانه دوستت دارم
| | | | | | | | | | | | | | | | در حصار سرد اتاقم دل تنگ، به تو می اندیشم، به تو و خوبی های تو و آغوش گرمت، که به گونه ای به هر یک وابسته ام.
به تو برای زنده ماندنم، و به خوبی های تو برای فراموشی تلخی هایم، و به آغوش گرمت برای پنهان کردن سرمای وجودم...
دلم دیوانه و تنگ توست و نمی دانی از نبودنت چه ها بر سرم نیاورده.
چشمانم بی قرار دیدن چشمان نازنینت و به دنبال عطر نفس های توست...
عشقی که از تو در من لانه کرده یک عشق امروزی و گذرا نیست، بدان و مطمئن باش که این عشق ابدی و جاودانه است و این تنها برای من و تو باقی می ماند و تو این جایی، این جا، در قلب من و قلب من این کلبه ی ویران و دیر خرابات.
این عشق و دوست داشتن را ادامه خواهم داد تا نفس های آخر...
و تو نمی دانی چقدر محتاج نفس های گرم و پی در پیت هستم، نفس هایی که غزل ها را نثار جوانه ای می کند که از نثار آن غزل ها جانی تازه می گیرد و گویی دوباره زنده می شود.
بیا که اگر نیایی در پیمان غزل ها جان خواهم سپرد. نمی دانم چگونه شد که به وجودم رحم نکردی و تمامش را از آن خود کردی! چقدر خسته ام و تمام پنجره ها می دانند که این خستگی با وجود توست که از بین خواهد رفت.
شب، با تمام بی قراری ها سر را بر بالین خیالت می گذارم، عشق بودن تو را به آغوش می کشم و با گرمای وجودت به خواب می روم. خوابی که خواب نیست سر تا سر آن بیداری ست و اندیشه و در شبی که تو در خواب ناز به سر می بردی من به فکر چشمان توام .
و آنقدر از خاطرات با تو بودن دلخوشم که شاید باور نکنی، لحظه های رفته ام را دانه دانه می شمارم و از بر می کنم .
گرچه گفتم دوستت دارم، ولی شاید هیچ گاه به وضوح نتوانی این عشق و علاقه را در وجودم بیابی ولی وجدانم چه راحت و آسوده است...
زیرا که می دانم من با تمام وجود تک خدای سرزمین قلبم را خالصانه می پرستم و به تو ایمان دارم، و به تو و قلب تو ایمان دارم و این را تمام پرنده ها به خاطر سپرده اند که من عاشق کسی هستم که در حسرت دیدن آن شبی نیست که خواب را از سرم بیرون نکرده باشم
| | | | | | | | | | | | | | | | آرامش دهنده شب های بی قراری من ،
سایه رقص تو ، در سو سوی نور شمع های نیمه سوخته است
و صـــدايِ دل فریب تو ،
که بس زیبا و مُحرک است ، برای احساس خفته من
خنده های مکرر تو دِرو می کند ، ایمانم را
ميخواهم غرق شدن در هیاهوی نفس های تو را..
هجوم نفس های تو ، بر عشق می دهد تمام بود و نبود من را
و من را در آغوش تو به رقص در می آورد
ای آرامش دهنده شب های بی قراری ،
ما در آرامشیم و فقط نگاه گوینده و شنونده بین من و توست
زمان فراموش می شود
شمع ها طاقت این همه گرما را ندارند ، ذوب می شوند..
اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود و همچنان ما در آغوش همیم
این شب هامان تا ابد می ماند همدمِ هميشگيِ من .. | | | | | | | | | | | | | | | | دستهای من تو را می خوانند
و تو عاشق و تنها در آن دور دست
در جستجوی روح گمشده خویشی
نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی
به نگاهت پیوند خورد
و دل کوچک من
جز شکوه در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید
هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست
حس می کنم
فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست
و انگار پرواز هیچ قاصدکی
مرا به یاد تو نخواهد آورد
حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم
نگاه پر از مهربانیت
کلام پر مهرو عاطفه ات
واژه های آشنا و ناآشنایت
به من فهماند که عشق هنوز اعتبار دل دادن دارد
و من دیوانه همچون گذشته
غرق در احساسات پاک کودکانه ام
و تا ابد عاشق تو خواهم ماند
تا اعتبار دل را بر فراز آن بنشانم
ای همه دنیای من
آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی
برای هم باشیم
همچون آینه
صداقت را نثار همدیگر کنیم | | | | | | | | | | | | | | | | جیغ و داد و ونگ
به دنیا اومدی، بچه قشنگ
راستی، می خواستی به دنیا بیایی؟
اینجا را دوست داری گلابی؟
زندگی را شروع کردی با داد و قال
مامان و بابا از اومدنت هستند خیلی خوشحال
این حماقت، برای تو می ده، خیلی حال
وقتی گرسنه ای،می کنی گریه و زاری
عوض کردنت برای مامان و بابا هست یه وظیفه، آری
شبها وقتی همه جا هست خاموش
جیغ و هوارت، می خراشه گوش
اونوقت تورو باید گرفت در آغوش
بوسه نشه فراموش
وای دیگه دراومد آفتاب
بسه گریه، بگیر آسوده بخواب
هر روز باید ازت بشه پرستاری
هی بغلت کنند، عجب کاری
مامان و بابا می خوان برن جشن و بالماسکه
اما تو دوست داری روروک و کالسکه
هرکی نگاهت کنه جیغ می کشی فت و فراوون
نمی خواهی از بغل مامان و بابا بیایی تو بیرون
حمله می کنی به همه چیز مثل یه غارتگر
هر چی بخواهی، همه حلقه به گوشند و فرمانبر
مامان و بابای بیچاره تو را می کنند تحمل
آخه خیلی نازی و گل و تپل و مپل
بعد از حمام می گیری می خوابی
تو موش کوچولوی گلابی
لبخند روی لب و چشمها خفته
تولدت مبارک ای غنچه
| | | | | | | | | | | | | | | | غنچه ای از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به او گفت سلام
و جوابی نشنید ، خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود
دست بیرحمی آمد نزدیک ، گل سراسیمه ز وحشت لرزید
لیک آن خار در آن دست جهید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنم از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
کم کم داريم به تولد نزديک ميشيم
| | | | | | | | | | | | | | | |
|
|
|
|
|
|
|