slm
khofi aziz?
tavalodet pishapish mobaraaaaaaaaaaaaaaak
bosss
 
اشکان
سلام عزيزم ......پيشاپيش تولدت و تبريک ميگم :*
 
نينا
یک همیشه یکه !
شاید در تمام عمرش نتونه بیش از یک عدد باشه ،
اما بعضی وقتا همین یک میتونه خیلی باشه ،
یک دنیا ، یک سرنوشت ، یک دوست ، یک خاطره...
تولدت مبارک دوستم..
 
*نسيم
مقصر خود ماییم ...
عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند, نه میخواهند!!!
 
شیما
یـ‗ـن عاشــ‗__‗ــقـانه تـ‗ـریـ‗ـن غــ‗__‗ــزل را ..


بـ‗ـا هـ‗ـر قــ‗__‗ــیــدی ...


کـ‗ـه دوســ‗__‗ــت مـیــ‗__‗ــداری!...


بـ‗ـخــ‗__‗ــوان:



★♥  دوســ‗__‗ــتـ‗ـت دارم ★♥ 

فـــ❤ـــــاصلــه را مـــــ❤ـــی گویــــم
به خـــــ❤ــــیـــالـــش
تـــــ❤ــــو را از مـــــ❤ـــن دور کــــ❤ـــــرده ...
نــــ❤ـــمــی دانــد
تــــ❤ـــــو جــایـــت امــــ❤ــن اســت
ایـــ❤ـــنــجـــا
مـــیـــان دلــــــ❤ـــــــم
 
مهدی
نفر قبلیتو با چه حسی میبوسی؟

1.سکسی

2.دزدکی

3.از پشت شیشه

4.با عشق

6. با ذوق

7. با اجازه بزگترا.....

8.با خجالت.....

9.با نازو عشوه

10.به زور

11.بوسه رو لباش یا لاو تو لاو

12.. به تو چه...

13..اصلا نمیبوسمش
 
آرمین
زندگی یعنی بازی ...

سه ، دو ، یک ...

سوت داور....

بازی شروع شد!!!

دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ..

دل شکستی عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی

بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی ....

سوت داور... بازی تمام شد... !!

زندگی را باختی...!
 
آرمین
افـــ✿ــکار عاشـــ❤ــقانــــه ام را

جـــ✿ــمع کــــه مــــی کــــنم ،

دســــته گـــ✿ــلی مــــی شــــود

شــــبیه تـــــ❤ــو ،

بـــرای تــــ❤ـــو .....!
 
.... ياشار .....
باران

بهانه ای بــــــود...

کـــــه زیر چتـــــر من...

تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی

کاش...

نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت..

و

نه باران بند می آمـــــد

 
حسين
خواهر منطقی





راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود. شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند.

دوستش پرسید چی فکر میکنی؟

گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.

دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟

گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.

جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت.

بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.

گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا.

دوستش پرسید او چی کار کرد؟

گفت او هم شلوار خود را کشید پایین.

پرسید خب، بعدش چی شد؟

گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود. و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا!


 
نيما

 ۱ ۲ ۳ ... ۸