ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
 
امير حسين
گاهی اوقات, روزهایی هست که حس می کنی
تهی هستی, از همه چیز.
از عشق،
از امید،
از شوق،
هیچ احساسی نیست.
اینجور وقتها
دلت می خواهد
کسی باشد
- یک دوست -
تا فقط بگوید:
"من اینجا هستم
با من حرف بزن ..."
و تو در آغوش کلماتش
آرام بگیری....
 
امير حسين
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
 
امير حسين
عاشق نشو اگرم شدی زود برو بمیر ! میدونی چرا؟ چون یه روز همون عشقت میکشتت پس بهتره خودت بمیری نگو مال من فرق داره منم میگفتم..........اینم حرف خودتونه تویه وبلاگتون!منم به همین حرفتون رسیدم!واسه مریضی تونم خیلی متاسفم
 
فریاد
با تبريک به تو دوست عزيزم :
بابا گل کاشتی چيکارکردی چشم حسودا رو کورکردی ماشا الله بتو
 
شادی
سلام
خوبی مهربون
مدتيه گروه باران خلوت و اروم شده
ار اينکه ميدونم دوستار بارانی خواهش ميکنم
به گروه باران بيايی و در چند بحث شرکت کنی تا باران از اين ارومی در بياد
لطفا بيا منتظرتيم
 
رضا
من هم در سکوت شب به فکر ستارهایم
تا حالا فکرشو کردی چرا ستاره ها کم و زیاد میشن
این راز را میتوان در سکوت میان تاریکی شب دریافت
 
مجيد