عشقی نیست هرچی هست یا عادته یا نیاز
 
イランメディ!
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.
دكتر شريعتي
 
پريچهر
آنروز که همه دنبال چشمان زيبا هستند
تو به دنبال نگاه زيبا باش
دکتر شريعتي
 
پريچهر
خدايا اگر تو درد عاشقی را می کشيدی...
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی...
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی...
پشیمان می شدی از اینکه عشق را آفزیدی
 
پريچهر
كفتر كشته پروندن نداره
رو خاك و خونها كشوندن نداره
كفتر كشته پروندن نداره
كتاب كهنه كه خوندن نداره
داره از تنهايي گريه‌ام مي‌گيره
توي اين شهر ديگه موندن نداره
كي مي‌شه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم
كي مي‌شه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم
مرغ پر بسته كه كشتن نداره
وقتي كشتي ديگه گفتن نداره
از يه دريچه تاريك و سياه
پاي پير و خسته ديدن نداره
اگه تو باغچه فقط يه گل باشه
گل اون باغچه كه چيدن نداره
هردرختي كه يه روزي پير مي‌شه
اون رو از ريشه سوزوندن نداره
كي مي‌شه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم
كي مي‌شه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم
فصل مردن واسه من كي ميرسه
وقت پرواز من از اين قفسه
از من دربدر اينجا چي‌مي‌خواي بگيري
اگر كه مقصد نفسه
بوي گل هم مثال اطلسي نيست
حرفهاي من مثله حرف كسي نيست
شعر من حرف قشنگ رفتنه
حرف حق تا دنيا دنياست گفتن نداره...
 
عسل
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همين باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش

مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است

يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟

حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي.
 
عسل
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
 
عسل
اگرچه تنهاتر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل دردآشنادیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
گفتم فراموشت کنم شاید بری از خاطرم
شاید نداردبعد از این باید فراموشت کنم
 
نارسيس
قاصدک! هان. ولی ....آخر.....ای وای!!! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آری کجا رفتی آی!! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم. خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک!!
 
مری
چگونه بايد سخن گفت،
كي بايد فرياد كشيد
وكي بايد تمنا كرد
و كي بايد از زبان عجز وارد صحن شلوغ كلام ديگران شد.
 
مريم

 ۱ ۲