می نویسم روی عکست می ذارم تو قــاب لحظه

چشمـــای تــو دستای تو به یه دنیایــی می ارزه

تو که نیستی کم می یارم با تو مـن گــل بهــارم

مهربــــونم مهربـــــونم تا ابــــد تو هستی یــــارم

تو چه باشی چه نباشی چشم من بارون می بـاره

اونقـدر دوستت دارم مـــن ، به خـــدا قد ستــــــاره!!

نفســــهــات بــوی بهشته!ای تو پاک وآسمونـــی

عطر گندمزارو داری به فرشتــــــه ها می مونــــی

تو چشای من نگاه کـن من که از تو سیر نمی شه

قول بده پیشم می مونی من که با تو پیر نمی شم
 
بهار
سلام گلم
خوبی
چه بر سلامتی
آخه ديگه هيچ سراغی نميگيريکجايييييييييييييييييييی
دلم برات تنگ شده
دوستارت
بهار
 
بهار
سلام به دوست عزيز
آخه چرا ديگه يک سری به ما نمی زنی
دلمون برات تنگ شده دوست من
منتظرم
بهار
 
بهار
ارغوان ! شاخه ی همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی ست هوا ؟

یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوارست

آه ، این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

...

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد :

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

ارغوان !

این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

...

ارغوان ، بیرق گلگون بهار !

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش .

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان ، شاخه ی همخون جدا مانده ی من
 
بهار
من مگو هرگز خداحافظ

با من بگو از آستان اوج خوشبختی

با من بگو از عشق پاک و مظهر خوبی

با من بمان ، تا در خلوت عشقت

اوج محبتهای دیرین را در آسمان آبی چشم تو گیرم جشن....

با من بمان تا با تو از عشق

تا با تو از حس جدایی،از درد جدائیا بگویم من....

می ترسم از تنهایی،ازین بی تو بودن ها

با من مگو هرگز خداحافظ...

 
بهار
به جست و جوی تو
بر درگاه ِکوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

 
بهار
بیا بیا که به سر ، باز هم هوای تو دارم

به سر هوای تو دارم ، به دل وفای تو دارم

مرا سری ست پر از شور و التهاب جوانی

که آرزوی نثارش به خاک پای تو دارم

چو گل نشسته به خون و چو غنچه بسته دهانم

چو لاله بر دل خود ، داغ از جفای تو دارم

بلای جان منت آفرید و کرد اسیرم

شکایت از تو ندارم ، که از خدای تو دارم

به هجر کرده دلم خو ، طمع ز وصل بریدم

که درد عشق تو را خوشتر از دوای تو دارم

به خامشی هوس سوختن ، چو شمع نمودم

به زندگی طلب مردن از برای تو دارم

خطا نکردم و کشتی مرا به تیر نگاهت

عجب ز تیر نشانگیر بی خطای تو دارم

به دام من ، دل شیران شرزه بود فتاده

غزال من ! چه شد کنون که سر به پای تو دارم؟

نکرد رحم به من گرچه دید تشنه ی وصلم

همیشه این گله زان لعل جانفزای تو دارم

دلم ز غم پر و جامم ز باده ، جای تو خالی

که بنگری که چه همصحبتی به جای تو دارم

به پیشت ار چه خموشم ، ولیکن از تو چه پنهان

که با خیال تو گفتار در خفای تو دارم

 
بهار
ميداني بدون عطر حضور تو دلبسته ي هيچ انتظاري نيستم !


ميداني بدون تو، تمام فرداهايم بي خاطره خواهند بود

و من بي هيچ خاطره ای ،گذشته ام را ورق ميزنم

و در انبوهي از بي خاطره بودن

گم ميشوم
 
بهار
دلم می خواست بهت بگم عزیزم:

همه عمر و همه جونم تو هستی

به روی قلب مشتاق من ای گل

همه دروازه های غم رو بستی

دلم می خواست که باور کرده بودی

که رنگ زندگیم رنگ تو بوده

صدای قلب این همیشه با تو

صدای ساز و آهنگ تو بوده

دلم می خواست که هیچ باد خزونی

گلای باغچه ی عشق و نبینه

با دست ناجونمردش دوباره

منو از گلدون قلبت نچینه

دلم می خواست که یادت باشه این عمر

دو روزه،عاقبت باید سفر کرد

تو این عمر دو روزه خوبه ای یار

از این همه جداییها حذر کرد

بیا یکدل بمونیم یار و همراه

که هرچی سنگه برداریم ازین راه

بیا دست همو بازم بگیریم

واسه دلواپسی هم بمیریم
 
بهار
همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از ياد ببرند من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش کنم . تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جاي دارد ، اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوايي باشد براي عشق پاک و مقدسم
 
بهار

 ۱ ۲ ۳ ... ۱۶