عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است
 
...............هيچ.و
شق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است
 
...............هيچ.و
پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 
...............هيچ.و
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم، خوب می دانم
كه گل در عقد زنبور است
ولی از یک طرف، پروانه را هم دوست می دارد
نیا باران
 
...............هيچ.و
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده دار٬٬٬است.....بخند !!
 
...............هيچ.و
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

تو رو نفس کشیدمو ، به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم ، چه دیرتر شناختم
تو با منی ، من بی تو ام ، ببین چه گریه آوره
سکوت کن ، سکوت کن ، سکوت حرف آخره

بمون که بی تو زندگی ، تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن ، تلافی گناهمه

ببین چه سرد و بی صدا ، ببین چه صاف و ساده ام
گلی که دوست داشته ام ، به دست باد داده ام

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم ، به رفتن تو مبتلا
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه عاشقانه زیسته ام ، چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

بمون که بی تو زندگی ، تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن ، تلافی گناهمه

ببین چه سرد و بی صدا ، ببین چه صاف و ساده ام
گلی که دوست داشته ام ، به دست باد داده ام

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
 
...............هيچ.و
روز مرگم هرکه شیون کرد از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می و انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگزارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه‌ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت...
 
イランメディ
کاش قلبم درد پنهانی نداشت



چهره ام هرگز پریشانی نداشت



برگ های آخر تقویم عشق



حرفی از یک روز بارانی نداشت



کاش می شد راه سخت عشق را



بی خطر پیمود و قربانی نداشت


 
...............هيچ.و
جاده ها هم به دلم می خندند

به من منتظر چشم به راه

که هنوز

منتظرم برگردی

پیچ این جاده

جایی که به امید تو

چشمان ترم را به نخ محکم عشق

دوخته ام هم

به خدا

خنده ی تلخ

همین جاده است

تو مرا خسته و پیر

مانده در قلب کویر

با دلی از همه سیر

پشت سر

چشم به راهت

بنشاندی و رهایم کردی

بعد از آن

غربت و درد

همدمم بوده وهست

نه غباری

نه گذاری

نه دگر قافله و

فکر دیاری

من و این جاده ماندیم و

فقط وقت غروب

چشم خورشید که از شب خون بود

به من و جاده ی خسته

دگر می پیوست

به خدا حق دارند

به من خسته اگر

جاده ها می خندند

بعد از این

همره این جاده ها

می خندم

چه صفایی دارد

خنده ای از ته دل بر غم خود

خنده ای سبز به این بیشه ی درد

خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست

خنده ای از سر ناچاری و درد

کار دیگر نتوانم

پس چه بهتر که

همانند همین جاده ها

خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم

لا اقل جاده را همدم خود

می بینم

که چنین همره و همدل

هم صدا با من مست

به دلم می خندد
 
...............هيچ.و
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد
 
...............هيچ.و

 ۱ ۲