یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .
 
بهار
تنها صدایت را میخواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد.

نگاهت را میخواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد.

وجودت را میخواهم تا گرمای آغوشم باشد.

خیالت را میخواهم تا خاطره ی لحظه های فراموشم باشد.

دستهایت را میخواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهایم باشد.

و تنها خنده هایت را میخواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد.

آری تنها تو را میخواهم
 
بهار
سلام دوست عزيز
تولدتون مبارک
اميدوارم هميشه شاد و سرحال باشی
ارادتمند بهار
 
بهار
می نویسم روی عکست می ذارم تو قــاب لحظه

چشمـــای تــو دستای تو به یه دنیایــی می ارزه

تو که نیستی کم می یارم با تو مـن گــل بهــارم

مهربــــونم مهربـــــونم تا ابــــد تو هستی یــــارم

تو چه باشی چه نباشی چشم من بارون می بـاره

اونقـدر دوستت دارم مـــن ، به خـــدا قد ستــــــاره!!

نفســــهــات بــوی بهشته!ای تو پاک وآسمونـــی

عطر گندمزارو داری به فرشتــــــه ها می مونــــی

تو چشای من نگاه کـن من که از تو سیر نمی شه

قول بده پیشم می مونی من که با تو پیر نمی شم
 
بهار
چگونه دوستت دارم ؟

بگذار بشمرم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازه ی پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را ازادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کردهام

یا نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها، لبخندها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو رابیش از این دوست خواهم داشت .
 
بهار
اگر روزهام داره روز به روز قشنگ تر ميشه ، بخاطر اينه كه روز به روز بيشتر دلم برات تنگ ميشه...

گرچه تا اين موقع سهم ما از هم دلتنگي هاي پشت درخت سيب بوده ، اما تمام بهشت خدا به دلتنگي هايي كه براي دوست داشتن تو دارم مي ارزه...

منتظر فرصتم ، منتظر فرصت تا هرچي درخت سيبه از ميون بردارم و خدا تبعيدم كنه به زمين نگاه تو...



 
بهار
خوب است لحظه ای خود را بیندیشیم . خوب است لحظه ای کوتاه قاضی دستهامان باشیم

خوب است به شاپرکی که در زیر لگدهای غرور ما خودش را گم کرد مات شویم

خوب است تنها در عمق لحظه ای با شیار پیشانی آن پیرزنی که کتاب نمی خواند یکی شویم

خوب است ورقی از این همه کتاب مال ما نباشد و یک واژه را به همت تمام به کسی هدیه کنیم

خوب است گاهی بر دست های چرک پینه گرفته بوسه زنیم.

خوب است دستهای آسمان که دیری ست پس زده ایم بگیریم و ضیافت بارش را لبیک بگوییم

خوب است هر از گاهی سراغ بادبادکهای خاک خوردمان را بگیریم

خوب است بدانیم وقتی سیاه شویم اشک تلخ فرشته است که بی وقفه می بارد

نگذاریم که دیر شود . همه ی اینها را زودتر بدانیم...

تا فراموش نشویم... و در تلاطم های زندگی محو نشویم و در آن سمت های بی هست غریب نمانیم...

 
بهار
در جلسه امتحانِ عشق

من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!

در این سکوت بغض‌آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!

و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!

عشق تو نوشتنی نیست..

در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!

وقت تمام است.

برگه‌ها بالا
 
بهار
تو مثل باران بهاری،دوستت دارم

حتی اگر بر من نباری،دوستت دارم

حتی همین حالا که از من سیر سیری آه!

حتی در این چشم انتظاری،دوستت دارم

تو کیستی که این چنین در رگ رگم هستی

تو از کدام ایل و تباری،دوستت دارم

دیوانه یا عاقل و یا ترکیبی از هر دو

هرطور ای گل دوست داری،دوستت دارم

با اینکه از من خسته ای،با این که خیلی سرد!

تنهام داری می گذاری،دوستت دارم

تو مثل بارانی و من هم عاشقت هستم

بر من بباری یا نباری،دوستت دارم
 
بهار
وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد،

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد،

من آغاز شدم.

و چه سخت است،

تنها متولد شدن!

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن
 
بهار

 ۱ ۲ ۳