اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي

زيبايي هايش براي لحظه اي نه چندان

ناچيز هم نمي خواهم اي كسي كه زندگي

را در چشمان بهاريت معنا ميكنم

كاش ميدانستي اين قلب كوچك و عطش

زده ام چگونه با ديدارت بال وپري

براي رهايي مي يابم بدون تو

برگي در خران زندگيم.برگي خزان

ديده در بهار زندگي برگي زردو

خشكيده كه با تلنگري زندگي را

بدرودخواهد گفت ورفتنت مانند طوفان است

كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد

گذاشت پس با من بمان كه تو تنها روياي

سبز خزان ديدهام هستي
 
بهار
پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
 
مرجان
خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
 
آرتميس
ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز! فدای سرت، انگار نه انگار...

 
مرجان
هنگام کودکی در انحنای سقف ایوان ها.

درون شیشه های رنگی پنجره ها.

میان لک های دیوار ها.

هرجا که چشمانم بی خودانه در پی چیزی ناشناس بود.

شبیه این گل کاشی را دیدم

و هر بار که رفتم بچینم

رویایم پرپر شد

"سهراب سپهری"

 
آرتميس
اگر روزهام داره روز به روز قشنگ تر ميشه ، بخاطر اينه كه روز به روز بيشتر دلم برات تنگ ميشه...

گرچه تا اين موقع سهم ما از هم دلتنگي هاي پشت درخت سيب بوده ، اما تمام بهشت خدا به دلتنگي هايي كه براي دوست داشتن تو دارم مي ارزه...

منتظر فرصتم ، منتظر فرصت تا هرچي درخت سيبه از ميون بردارم و خدا تبعيدم كنه به زمين نگاه تو...



 
بهار
خوب است لحظه ای خود را بیندیشیم . خوب است لحظه ای کوتاه قاضی دستهامان باشیم

خوب است به شاپرکی که در زیر لگدهای غرور ما خودش را گم کرد مات شویم

خوب است تنها در عمق لحظه ای با شیار پیشانی آن پیرزنی که کتاب نمی خواند یکی شویم

خوب است ورقی از این همه کتاب مال ما نباشد و یک واژه را به همت تمام به کسی هدیه کنیم

خوب است گاهی بر دست های چرک پینه گرفته بوسه زنیم.

خوب است دستهای آسمان که دیری ست پس زده ایم بگیریم و ضیافت بارش را لبیک بگوییم

خوب است هر از گاهی سراغ بادبادکهای خاک خوردمان را بگیریم

خوب است بدانیم وقتی سیاه شویم اشک تلخ فرشته است که بی وقفه می بارد

نگذاریم که دیر شود . همه ی اینها را زودتر بدانیم...

تا فراموش نشویم... و در تلاطم های زندگی محو نشویم و در آن سمت های بی هست غریب نمانیم...

 
بهار
در جلسه امتحانِ عشق

من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!

در این سکوت بغض‌آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!

و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!

عشق تو نوشتنی نیست..

در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!

وقت تمام است.

برگه‌ها بالا
 
بهار
مهربان آمدی ای عشق!به مهمانی من

پر شد از بوی خوشت،خلوت روحانی من

خوش برآورده سر از باغ تماشای وجود

سرو ناز تو به سرفصل زمستانی من

هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده!نخواند

حرف نا خوانده ی دل از خط پیشانی من

می کنم گریه،منِ سوخته تا خنده زند

گل روی تو در آئینه ی بارانی من

بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست

بنشین تا بنشیند دل توفانی من

آفتابی شدی و یکسره آبم کردی

شد حریر نگهت،جامه ی عریانی من

بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه ی دل

می زند شعله به جان،آتش پنهانی من

هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد

قصه ی زلف تو و شرح پریشانی من
 
بهار
ببار بارون که دلگیرم

دارم این گوشه می میرم....

چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا

عشق تو خاکستر کرد

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
 
بهار

 ۱ ۲ ۳ ... ۵