| |
 |
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
بدترين درد اين نيست كه ...................... عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه ...................... به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه ...................... عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه كه ...................... يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه........... | | | | | | | | | | | | | | | | اگر انسانها بدانند با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان به هم نامحدود می شد. امام علی(ع)
ارادتمند.داريوش | | | | | | | | | | | | | | | | به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
| | | | | | | | | | | | | | | | مردان در قابوس مردانگی ، به وسعت غیر قابل تصوری نامردند ،
برای اثبات آن همین بس که در مقابل قلب فریب خورده ی یک زن می پندارند که مردند . (دکتر شریعتی) | | | | | | | | | | | | | | | | به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟
به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟
یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ........
خنده دار٬٬٬است.....بخند !! | | | | | | | | | | | | | | | | گفتند:«كلاغ» ، شادمان گفتم:«پر»
گفتند:«كبوترانمان» ، گفتم:«پر»
گفتند:« خودت» ، به اوج انديشيدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم:«پر»
گفتند:«مگر پرنده اي؟» ، خنديدم
گفتند:« تو باختي» و من رنجيدم
در بازي كودكان فريبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چيدم
آن روز به خاك آشنايم كردند
از نغمه ي پرواز جدايم كردند
آن باور آسماني از يادم رفت
در پهنه ي اين زمين رهايم كردند
***
حالا، همه عزم پر گرفتن دارند
دستان مرا دوباره مي آزارند
همراه نگاه مات و بي باور من
از روي زمين به آسمان مي بارند
گفتند:«پرنده» ، گريه ام را ديدند
ديوانه ي خاك بودم و فهميدند
گفتم كه :«نمي پرد»، نگاهم كردند
بر بازي اشتباه من خنديدند | | | | | | | | | | | | | | | | جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد
| | | | | | | | | | | | | | | | به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد | | | | | | | | | | | | | | | | این روزا برزخی ام ، خیلی خرابم داش آکل
یه چیزایی می بینم ، انگاری خوابم داش آکل
قیصر اون روزا ، به خون خواهی فرمون می اومد
خود فرمون شده آق منگلی ، امروز داش آکل
اونی که اون قدیما ، یه تهرون رو سیاه می کرد
سر چهار راه شده امروز ، حاجی فیروز داش آکل
آدما مشتی بودن ، نا کس و نالوطی نبود
ولی امروز لوطی بازی ، توی قصه هاس داش آکل
زیر بازارچه تا چارسوق و تمام سنگلج
اسم تو ، تو همه جا ورد زبون بود داش آکل
پای هم آدما وا می ستادن و مشتی بودن
معرفت ، تو رفقا خیلی کلون بود داش آکل
اون روزا سید ما واسه خودش قدرتی بود
حالا قدرت شده پول و سکه و زر داش آکل
مرد و مردونگی رو ، جدی نگیر که قصه بود
توی طوقی تو گوزن ها ، توی قیصر داش آکل
| | | | | | | | | | | | | | | |
|
|
|
|
|
|
|