( ۰ )
هیچ دوستی پیدا نشد.
 
( ۱ )
         
 
       
 
برو بچ کرج
      
         
 

هیچ گروهی پیدا نشد.
 
آرش
:نام و نام خانوادگی
 
۱۳۰۰/۰۱/۱۷
:تاریخ تولد
 
ليسانس
:تحصیلات
 
مديريت
:شغل
 
وارد نشده
:محل سکونت
 
 
saysalabin
:شناسه ایرکات
 
۱۳۸۶/۰۴/۲۷
:تاریخ عضویت
 
۱۴:۵۰ ۱۳۹۱/۰۳/۰۳
:آخرین مراجعه
 
 
سراسری
:دانشگاه
 
وارد نشده
:واحد
 
وارد نشده
:رشته
 
0
:سال ورودی
 
وارد نشده
:دبیرستان
 
 
ok
:شناسه یاهو
 
ok
شناسه MSN:
 
ok
:آدرس ایمیل
 
ok
:آدرس وب سایت/وبلاگ
 
ok
:تلفن تماس
 
 
مرد کور

روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .‏

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :‏
امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!
 
نيما