( ۳۴ )
 
 
رضا
 
 
لادن
 
 
حميد
 
 
شهاب
 
         
 
 
آرش
 
 
هانی
 
 
محمد سامان
 
 
وحيد
 
         
 
( ۱۵ )
         
 
 
 
 
 
 
پرسپوليس
 
باحالا عضوشن
 
برو بچ کرج
 
کرج
         
 
 
مريم ف
:نام و نام خانوادگی
 
۱۳۵۹/۰۹/۰۹
:تاریخ تولد
 
فوق ليسانس
:تحصیلات
 
مدرس دانشگاه
:شغل
 
تهران - کرج
:محل سکونت
 
 
maryam_59
:شناسه ایرکات
 
۱۳۸۵/۰۳/۲۵
:تاریخ عضویت
 
۲۳:۳۱ ۱۳۸۹/۰۴/۱۹
:آخرین مراجعه
 
 
سراسری
:دانشگاه
 
وارد نشده
:واحد
 
آنالیز عددی
:رشته
 
0
:سال ورودی
 
البرز
:دبیرستان
 
 
goulia_f1359
:شناسه یاهو
 
وارد نشده
شناسه MSN:
 
وارد نشده
:آدرس ایمیل
 
---
:آدرس وب سایت/وبلاگ
 
وارد نشده
:تلفن تماس
 
 


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


 
S H A H R A D