( ۵ )
 
 
علی
 
 
احد
 
 
شهرام
   
         
 
( ۹۲ )
         
 
 
 
 
 
 
ايرکات
 
دختر پسرهای اهواز
 
تالار گفتگو شاد
 
قرمز پرسپوليسی
         
 
 
nobody
:نام و نام خانوادگی
 
۱۳۰۰/۱۰/۰۱
:تاریخ تولد
 
وارد نشده
:تحصیلات
 
وارد نشده
:شغل
 
وارد نشده
:محل سکونت
 
 
elenaelena
:شناسه ایرکات
 
۱۳۸۵/۱۰/۲۵
:تاریخ عضویت
 
۲۳:۰۷ ۱۳۹۱/۰۲/۱۱
:آخرین مراجعه
 
 
سراسری
:دانشگاه
 
وارد نشده
:واحد
 
وارد نشده
:رشته
 
0
:سال ورودی
 
وارد نشده
:دبیرستان
 
 
وارد نشده
:شناسه یاهو
 
وارد نشده
شناسه MSN:
 
وارد نشده
:آدرس ایمیل
 
وارد نشده
:آدرس وب سایت/وبلاگ
 
وارد نشده
:تلفن تماس
 
 
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... ________________________________________ جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .....
 
پرنيان